X
تبلیغات
سرزمین من

با سلام خدمت شما دوستان عزیز. من یه عذر خواهی کوچیک به شما بدهکارم چون حدود سه یا چهار ماهی نبودم.ولی از الان دیگه سعی می کنم کم کم به وبم سر بزنم و اون رو آپ کنم.


اما اصل داستان:


همه ی ما در دوران راهتمایی و در کتاب تاریخ از ابو مسلم خراسانی و موفقیت ها و افتخار ها ی اون تعریف های زیادی رو شنیده ایم و حتی شنیدیم هم که به دست کی کشته شده اما هیچ وقت نگفتن که چگونه کشته شده.

و حالا با ما هم سفر بشید و ما رو همراهی کنید.

می گویند که منصور حاکم آن زمان برای کشتن ابومسلم اون رو به خدمت خودش دعوت کرده و دستور داد تا همه ی سرباز هاش از قصر بیرون برن و دو تا مامور قدر رو برای مرگ اون اونجا مخفی بشن. وقتی ابومسلم به خدمت اون میاد منصور به

منصور می گوید که:

درود بر سپهسالار ایران.شنیده ام که شمشیر تو از بیت المال است و تو آن را دزدیده ای.آیا این حقیقت دارد که سپهسالار ایران دزد است؟

ابو مسلم نیز در جواب می گوید:

درود بر شما. خیر اعلا حضرت این شمشیری است که من خود آن را صاحبم و مدرک هم دارم و آن خود شمشیر من است.

و منصور حیله گر نیز می گوید که:

پس شمشیرت در بیاور و به من بده تا ببینم و بر سر جایت بازگرد.

ابومسلم نیز این کار را می کند و منصور با این حیله ی خود او را خلع سلاح می کند و با حرکتی مانند دست زدن دو سرباز او پدیدار می شوند و ابو مسلم را به قتل می رساند.


                       این هم داستانی از مرگ ابو مسلم.... با تشکر از استادم آقای آئینی


 

 



نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1391ساعت 15:39 توسط آراد| |
توجه                 توجه                      توجه                      توجه!!!

سلام به همه ی ایرانی های عزیز و محترم.ممنونم که به وب من سر می زنید و نظرات خودتون رو به من می گید.

تا حالا شما یه ایرانی رو دیدید که مثل عرب ها باشه و بدون هیچ دلیل و مدرکی بخواهد که همه چیز رو صاحب بشه؟؟؟


پس توی نظرات وبلاگ برید(در قسمت امین و مامون و همین جا) و بی ادبی یک انسان که از ما ایرانی ها نیست رو ببینید.فقط ببینید چه حرف هایی زده.از شما می خوام که به این وبلاگ برید و قیافه  این نا ایرانی رو ببینید و از من حمایت کنید.


آه کوروش کبیر فرزندانت هم عرب شدند... .

نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1391ساعت 11:18 توسط آراد| |

حتما تا حالا شنیدید که آقا محمد خان به خاطر شکنجه هایی که کریم خان زند و ما بقی پادشاهان زند به فردی خشن و ... تبدیل شده بود و با کوچک ترین چیزی عصبانی میشد که در نهایت هم باعث مرگ وی شد.

در روایت ها آمده که آقا محمد خان به قصد شکاراز قصر خارج شده و در منطقه ای که حیوانات زیادی برای شکار بوده توقف می کنند و در آنجا چادر می زنند.

آقا محمد خان هم که برای خودش چند عدد خربزه به همراه می آورد،می خورد و نصف یک خربزه را باقی می گذارد تا آن را بعد از شکار بخورد.

او در چادر و یا مقر موقتی خویش دو خدمتکار داشته که وقتی برای نظافت می آیند و بعد از کار و نظافت خربزه را می بینند،و آن ها فرض می کنند که آقا محمد خان آن را دور انداخته است.بنابر این نصف خربزه را تا آخر می خورند و خستگی از تنشان در می آید.

وقتی آقا محمد خان از شکار بر می گردد و می بیند که آن دو خدمتکار نصف خربزه او را خورده اند،عصبانی می شود و می گوید:

من آقا محمد خان دستور می دهم که فردا این دو خدمتکار را می کشم!!!!

آن دو خدمتکار نیز برای این که لا اقل یه کاری بکنند شبانه آقا محمد خان را در رختخوابش به قتل می رسانند و به پادشاهی یک مرد نامرد!! خاتمه می دهند.

(سنگ قبر آقا محمد خان قاجار)

البته شاید هم آقا محمد خان آن دو را نمی کشت،چون انسان بعضی وقت ها از روی عصبانیت یا هر چیز دیگری حرف هایی می زند که حتی خودش هم پشیمان می شود!!!

نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1391ساعت 14:11 توسط آراد| |

تا حالا ما داستان های زیادی رو در باره امین و مامون حاکم ظالم خراسان شنیده ایم اما چیزی در مورد کودی آن ها و این که تا چه اندازه باهوش بودند نشنیدیم.پس از پای مانیتورتون تکون نخورید و این مطلب رو تا آخر بخونید!گر هم خواستید از این چای بخورید!!


هارون الرشید دو پسر داشت به نام امین و مامون و امین هم به خاطر بزرگی نسبت به مامون مدتی حاکم ایران و مامون هم مدتی خاکم خراسان شد.


روزی هارون الرشید برای این که احوالی از درس و زیرکی فرزندانش بپرسد ، به مکتب خانه می رود و ا استاد آن دو کودکش وضع درس و ... کودکانش را هم می پرسد.


استاد آن دو چون که نمی خواست سرش را به خاطر امین از دست بدهد ، گفت : بیایید تا امتحان کنیم!!

آن ها در وقت استراحتی که به دانش آموزان دادند یک دفتر (مثلا یه دفتر نمره دوران راهنمایی) رو روی جای امین و یک کاغذ (مثلا یک کاغذ A4 یا شاید هم 2 تا!) در جایی که مامون می نشست گذاشتند و رو آن را خوب پوشاندند.

وقتی که استاد از امین پرسید که جایت تغییر کرده یا نه؟امین با کودنی  جواب داد که :

نه جای من خیلی خوب است و هیچ تغییری نکرده است!!!!

اما وقتی استاد از مامون پرسید که آیا جایش تغییر کرده یا نه؟ مامون با زیرکی جواب داد:

یا زمین بالا آمده ، یا سقف مکتب پایین آمده است!!!!!!!


حالا خودتون بگید.حاکمیت برای کدومشون بهتره؟؟؟؟

                                                   تقدیم به دوستان گلم!!!!!


نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1391ساعت 11:35 توسط آراد| |

سلام دوستای عزیز و گلم.


     امروز 5 تیر ما ه تولد منه.    


        



بفرمایید این هم کیک تولد!!!!!



برای این مطلب هم به کسی نگفتم که بیاد ببینم کدوما با مرام اند و من رو به خاطر دارند!!!!


راستی توی 2 یا 3 روز آینده مطلبی در مورد زیرکی مامون و کودنی امین برادرش رو توی وبم می زنم!!!


راستی شما واسه تولدم به من چه چیزی رو کادو می دید؟؟؟

منتظر کادو هاتون هستم!!!!!!





نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1391ساعت 12:30 توسط آراد| |

دوستای عزیز و گلم.به خاطر امتحانات و... نمی تونم از این به بعد به وبتون سر بزنم یا نظراتتون رو تایید کنم.

 اما بعد از امتحاناتم دو حنجره در اختیار شما هستم!!!!!!

 

دوستای گلم.منو ببخشید که در اختیارتون نیستم.

عاشقتونم

 

 

 

 

´´´´´´´´¶¶
´´´´´´´´´¶¶¶
¶¶¶´´´´´¶¶´¶
´¶¶¶¶¶¶¶¶´´¶
´´´¶¶´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶
´´´´´¶¶´¶¶´´´´¶¶¶¶
´´´´¶¶´´´´´¶¶¶.
´´´¶¶´¶¶¶¶´´¶
´´¶¶¶¶¶´´¶¶´¶´´´´´´´´¶
´¶¶´´´´´´´´¶¶¶´´´´´´¶¶
´´´´´´´´´´´´¶¶´´´´´¶¶
´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶
´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶
´´´¶¶¶¶¶´´´´´´´´¶¶¶´´¶¶
´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´¶¶
´´´´´´¶¶¶¶´´¶¶¶¶¶´´´´¶¶¶
´´´´´´´´¶¶¶´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
´´´´´´´´´¶¶¶¶´´´¶¶¶¶´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶
´´´´´´´´´´´¶¶¶¶´¶¶¶¶´´´´´¶¶¶¶¶¶
´´´´´´´´´´´¶¶¶´´´´´¶´¶¶¶¶¶¶
´´´´´´´´´´¶¶´´´´´¶´´´´¶¶
´´´´´´´´´¶¶´´¶¶¶¶¶¶´´´¶¶¶
´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶´¶¶¶¶´¶¶¶
´´´´´´´¶¶¶¶¶´´´´´´´¶¶¶¶¶
´´´´´¶¶¶¶´´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶
´´´´´¶´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶
´´´´´´´´´´´´´¶´´´´´´´´´¶¶¶
´´´´´´´´´¶¶´¶¶´´´´´´´´´´´¶
´´´´´´´´´¶´¶¶¶¶´´´´´´´´´´
´´´´´´´´´´¶¶
´´´´´´´´´¶¶¶
¶¶¶´´´´´¶¶´¶
´¶¶¶¶¶¶¶¶´´¶
´´´¶¶´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶
´´´´´¶¶´¶¶´´´´¶¶¶¶
´´´´¶¶´´´´´¶¶¶
´´´¶¶´¶¶¶¶´´¶
´´¶¶¶¶¶´´¶¶´¶
´¶¶´´´´´´´´¶¶¶
´´´´´´´´´´´´¶¶
´´´´´´´´´´¶¶
´´´´´´´´´¶¶¶
¶¶¶´´´´´¶¶´¶
´¶¶¶¶¶¶¶¶´´¶
´´´¶¶´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶
´´´´´¶¶´¶¶´´´´¶¶¶¶
´´´´¶¶´´´´´¶¶¶
´´´¶¶´¶¶¶¶´´¶
´´¶¶¶¶¶´´¶¶´¶´´´´´´´´¶
´¶¶´´´´´´´´¶¶¶´´´´´´¶¶
´´´´´´´´´´´´¶¶´´´´´¶¶
´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶
´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶
´´´¶¶¶¶¶´´´´´´´´¶¶¶´´¶¶
´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´¶¶
´´´´´´¶¶¶¶´´¶¶¶¶¶´´´´¶¶¶
´´´´´´´´¶¶¶´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
´´´´´´´´´¶¶¶¶´´´¶¶¶¶´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶
´´´´´´´´´´´¶¶¶¶´¶¶¶¶´´´´´¶¶¶¶¶¶
´´´´´´´´´´´¶¶¶´´´´´¶´¶¶¶¶¶¶
´´´´´´´´´´¶¶´´´´´¶´´´´¶¶
´´´´´´´´´¶¶´´¶¶¶¶¶¶´´´¶¶¶
´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶´¶¶¶¶´¶¶¶
´´´´´´´¶¶¶¶¶´´´´´´´¶¶¶¶¶
´´´´´¶¶¶¶´´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶
´´´´´¶´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶
´´´´´´´´´´´´´¶´´´´´´´´´¶¶¶
´´´´´´´´´¶¶´¶¶´´´´´´´´´´´¶
´´´´´´´´´¶´¶¶¶¶´´´´´´´´´´
´´´´´´´´´´¶¶
´´´´´´´´´¶¶¶
¶¶¶´´´´´¶¶´¶
´¶¶¶¶¶¶¶¶´´¶
´´´¶¶´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶
´´´´´¶¶´¶¶´´´´¶¶¶¶
´´´´¶¶´´´´´¶¶¶
´´´¶¶´¶¶¶¶´´¶
´´¶¶¶¶¶´´¶¶´¶
´¶¶´´´´´´´´¶¶¶
´´´´´´´´´´´´¶¶

 

 

 

 خدا حافظ تا ۲ تیر... .

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1391ساعت 12:48 توسط آراد| |
آدولف هیتلر و چارلی چاپلین رو که همه می شناسید.ویرانگر دنیا و سرگرمی دنیا!!

 

آدولف به علت این که اولین روز های بنیان گزاری حزبش بود و چارلی هم به خاطر برخی حرف های سیاسی که در مورد هم چند نظر وجود دارد به زندان افتاده و از قضا هر دو در یک سلول زندانی شده بورند.!!!

هر دوی آن ها هم که با هم اختلات می کردند به یک ایده در هم دیگر می رسند که هر دوی آن ها در این ایده با هم اختلاف شدیدی بود.حدث می زنید که چی بوده؟؟؟پس همین جا نگه دارید.!

 

آدولف.تو می خواهی بعد از این که از زندان آزاد شدی چی کار کنی؟

خوب معلومه.می خوام که یه کاری کنم که مردم هرگز اسم من از یادشون نره.من می خوام مردم رو بگریانم.

چارلی هم با خونسردی جواب داد که فکر نکنم زیاد موفق بشی.چون من هم می خوام کاریکنم که مردم اسم من از ذهنشون بیرون نره.چون من می خوام مردم روبخندانم.!!!

 

آدولف هیتلر،رهبر حزب نازی ها   آدولف هیتلر

 

چارلی چاپلین   چارلی چاپلین

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 14:6 توسط آراد| |
روز جهانی خلیج همیشه فارس بر عموم ایرانیان جهان مبارک باد.

برای تمام مردم ایران در هر جایی که هستند به خصوص آن هایی که خارج از وطن هستند و بوی خوش خلیج همیشه فارس را حس نمی کنند آرزوی شادی و شادمانی دارم. تا ابد پاینده باش ای خلیخ همیشه پارس

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:21 توسط آراد| |
رضا خان پهلوی اخلاق بسیار بد و تند خویی داشت ولی در زمینه ی آبادانی ایران نیز بسیار زیاد کوشید که نباید آن ها هم در آن طرف سکه نادیده بمانند(کار هایی که این مرد بزرگ برای ایران کرد غیر قابل باور است).

رضا خان پهلوی

از جمله اخلاق بد او این بود که در کار هایی که سلامتی مردم ربط داشت این بود که دائما بر کار نانوایی ها نظارت می کرد و اگر نانوایی نانش نیمه پخته بود یا این که سوخته بود دستور می داد تا آن نانوا را بر روی کوره بیاندازند و آن را مانند نان هایش جزغاله کنند!!!! 

 

کار دیگری که او انجام داد این بود که اگر کارگرها جاده ای را بد آسفالت می کردند یا نظارت مهندس بد بوده باشد یا به طور کل جاده را کج و کوله درست می کردند یا ناهموار بود دستور می داد تا مسئول این شاهکار کج و کوله را روی همان شاهکارش بخوابانند و با غلطک از رویش رد بشوند!!!!

 

و همین طور از جمله ماده هایی که تصویب کرد این بود که:

          ماده اول:تمام اهالی شهر تهران باید ساکت و مطیع احکام نظامی باشند.

          ماده دوم:حکومت نظامی در شهر برقرار و از ساعت هشت بعد از ظهر غیر از افراد نظامی و         

          پلیس مامور انتظامات شهر کسی نباید در معابر عبور کند.

          ماده سوم:کسانی که از طرف قوای نظامی و پلیس مظنون به مخل آسایش و انتظامات

          واقع شوند فورا جلب و مجازات سخت خواهند شد.

          ماده چهارم:تمام روزنامه جات،اوراق... تا موقع تشکیل دولت به کلی موقوف و به حسب

          حکم و اجازه که بعد داده خواهد شد باید منتشر شود.

 

           رئیس دیویزیون قزاق اعلیحضرت اقدس شهریاری و فرمانده کل قزاق-رضا خان پهلوی

 

  و اما از جمله کار های خوب او این بود که افراد زیادی به درس خواندن پرداختند و تحصیل کردند.قوای نظامی ایران را قدرتمند نمود و ابزار و وسایل زیادی از قبیل تانک،موشک،هواپیما های جنگی و... را به نظام خود منتقل کرد و باعث قدرتمندی کشور خود شد.او هیچ گاه دوست نداشت که زیر ظلم بیگانگان برود(مدتی هم که دست نشانده کشور های دیگر بود برای جمع آوری ابزار و ادوات جنگی کوشید و کم کم داشت آماده آزاد سازی کشورش شد).او بیشتر اوقات در فکر بیرون راندن سربازان دشمن و راحتی مردمش بود.پس مانند گذشته ی من که از این مرد بینش خرابی داشتم نباشید و او را همانند مردی از نوادگان کوروش بدانید... .

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:5 توسط آراد| |
آغاز سال

 

۲۵۷۱ ایرانی

 

                          ۷۰۳۴ آریایی

 

                                                     ۳۷۵۰ زرتشتی

 

                                                                                  و۱۳۹۱ خورشیدی

را به همه ی مردم ایران و شما دوستان گلم تبریک می گویم.امیدوارم که سالی پر از شادی و خوشی داشته باشید.

 

 

سال نو مبارک

 

چون هفت در سفره ام هست،هفت یارم کجاست؟ چون غم در سفره ام هست،شادی ام کجاست

سال هم تازه شد،مرد نو کجاست؟                                شادی که آمد،پس غمم کجاست؟

 


♥---==♥___ •*•۩▓۩▬►♥ ســــال 1391 مـبارکـــــ ♥◄▬۩▓۩ـ•*•___♥==---♥
♥(_¸.•´´(_¸.•´´ ¯¯¯¯¯¯¯¯ღ♥ღ¯¯¯¯¯¯¯¯¯ `´•.¸_) ´´•.¸_)♥

´¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•
¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•
¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•
…*…*…*…*…*…*…*…*…*…*…*
باران عشــــ❤ـــق همیشه می بارد

اما در نـ❤ـوروز قطره های باران طلایی رنگند

از خدا می خواهم که همیشه زیر این بــ❤ـاران خیس شوی.

عیــ❤ــدتان مبارکــــــ
…*…*…*…*…*…*…*…*…*…*…*
¸.•*´¨`*•. ¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•
´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•

♥(¯`´•.¸(¯`´•.¸ ________ღ♥ღ_________ ¸.•´´¯)¸.•´´¯)♥
♥---==♥___ •*•۩▓۩▬►♥ ســــال 1391 مـبارکـــــ ♥◄▬۩▓۩ـ•*•___♥==---♥
♥(_¸.•´´(_¸.•´´ ¯¯¯¯¯¯¯¯ღ♥ღ¯¯¯¯¯¯¯¯¯ `´•.¸_) ´´•.¸_)♥

♥(¯`´•.¸(¯`´•.¸ ________ღ♥ღ_________

¸.•´´¯)¸.•´´¯)

 

 

 

سال نو مبارک!!!Happy new year

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 12:4 توسط آراد| |
رضا خان پهلوی

حتما این مرد را می شناسید که خیلی هم مرد متقلب و سخت گیری بود.اکثر شما در کتاب های راهنمایی داستان حکومت کردن و... او را میخوانید اما تا حالا فکر کرده اید که بعد از برکنار شدن او چه بلایی به سر رضا خان اومد؟؟؟

 

طبق نوشته ها و سخن بزرگان،رضا خان بعد از تحویل تخت پادشاهی به فرزندش – که هر دو با هم 53 سال بر این خاک پادشاهی کردند – حکومت ایران با دستور انگلستان (که خود انگلستان می گوید:ما رضا خان را بر آوردیم و خودمان هم او را بر کنار کردیم!) رضا خان را به جزیره ی موریسه در اقیانوس هند تبعید کردند و او در آن جا در باغی زندگی می کرد. تنفر رضا خان؛از کلاغ های سیاه بود و به واسطه ی آن از افراد سیاه پوست و تیره ها نیز تنفر داشت.از شانس بد او در باغی که در آن زندگی می کرد هر روز کلاغ های زیادی در آنجا لانه می کردند و روز به روز بر تعداد کلاغ ها افزوده می شد.موضوع کلاغ ها نیز به اندازه ی کافی رضا خان را از آرامشش در دوران بازنشستگی در آورد.بدبختی او این جا بود که حتی کارگران و غلامان آن باغ هم سیاه بودند و رضا خان دیگر هیچ گونه آرامشی نداشت به طوری که شب ها از این که کلاغ های سیاه وارد خانه او نشوند ،نمی خوابید یا چراغی را تا صبح روشن می گذاشت.بعضی ها می گویند که این حق کسی است که ظلم و ستمش همیشه بر سر مردم بود.(به طوری که اگر نانوایی نانی را سوخته یا بد می پخت ، او را در داخل کوره می گذاشت یا اگر مهندسی جاده ای را بد می ساخت ، دستور می داد که مهندس را بر روی جاده بخوابانند و با ماشین از روی آن بگذرند!)

با وصف این مطالب درسته که رضا خان هم آدمی از نژاد چنگیز بود اما بسیاری از مردمان ایران را با سواد کرد حتی تجهیزات و ادوات جنگی فراوانی را به ایران آورد.

منبع:دبیر علوم و اجتماعی.آقای آیینی(بهترین دبیر علوم اجتماعی)

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 11:53 توسط آراد| |
آیا داستان مرگ شیرین و فرهاد را میدانید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خسرو پرویز و فرهاد عاشق شیرین بوده اند.(البته شیرین و فرهاد عاشقان اصلی این قصه اند و شیرین تا وقتی که فرهاد بود خسرو پرویز را کنار می کذاشت). خسرو پرویز هم پیرزنی را فرا خواند تا خبری دروغین را به فرهاد بدهد که شیرین مرده است<(بعضی ها می گویند که خبر دروغین مرگ شیرین دق کردن اوست و بعضی ها هم می گویند که از دره ای افتاده است).پیرزن این خبر را در حالی به فرهاد می دهد که او در حال شخم زدن زمین با کلنگ بوده و این خبر باعث شد که فرهاد از شدت غم کلنگ را به هوا پرت کند و به فرق سر او بخودر و بمیرد.خسرو پرویز از شنیدن این خبر خوشحال شد و دستور داد علاوه بر رساندن این خبر به شیرین اعلام آمادگی خسرو پرویز در مورد ازدواج با شیرین را به او دهند.وقتی شیرین این خبر را شنید او هم از شدت غم و گریه دق کرد.خسرو پرویز در آن زمان مشغول خوردن چای بوده که وقتی خبر را شنید چای به داخل گلوی او می پرد و او را خفه می کند.

ای عاشقی پدرت بسوزه که به این دوتا جوون و عاشق رحم نکردی.کوروش کبیر هم از سایه ی تو در امان نبود..........

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 11:59 توسط آراد| |
شاید هم اگر از افرادی که در شهر تبریز زندگی می کنند تاریخچه نام گذاری این شهر را بخواهید در جواب سکوت کنند.پس بشنوید تاریخچه این شهر را:

در زمانی که این شهر هنوز به وجود نیامده بود پادشاهی در حال عبور از آن نواحی بود که دارای تبی شدید بود و این امر باعث شده بود تا آن سفر بسیار تلخ گردد.وقتی که آن پادشاه به تبریز کنونی رسید تب او کاسته شد و قطع گردید و همسفران از آن بابت خوشحال شدند.پس آن پادشاه نیز به یمن این خوشحالی شهری را در آن جا احداث کرد و نام آن شهر را تبریز ((تب+ریز) قطع شدن تب)) گذاشت و آن شهر بدین نام شهرت یافت.

نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 22:8 توسط آراد| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir